...
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت : يا رب از چه خوارم کرد ه اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق ، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ، من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهي صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
نوشته شده توسط هدیه در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 22:46 موضوع | لینک ثابت
ممکن است
کشاورزي بود که تنها يک اسب براي کشيدن گاوآهن داشت.
روزي اسبش فرار کرد. همسايه ها به او گفتند: "چه بد اقبالي!"
او پاسخ داد: "ممکن است"
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت.
همسايه ها گفتند: "چه خوش شانسي!"
او گفت:"ممکن است"
پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شکست.
همسايه ها گفتند: "چه اتفاق ناگواري!"
او پاسخ داد: "ممکن است"
فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند
تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
همسايه ها گفتند:"چه خوش شانسي!"
او گفت: "ممکن است!"
و اين داستان همچنان ادامه دارد [...] همانطور که زندگي ادامه دارد.
منبع: يادداشتهايي از يک دوست - آنتوني رابينز
نوشته شده توسط هدیه در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت
روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید
برخشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف درآب دیدم
خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم
خورشید را برنیزه؟ آری این چنین است
خورشیدی رابرنیزه دیدن سهمگین است
در جام من می بیش تر کن ساقی امشب
با من مدارا بیش تر کن ساقی امشب
من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم
تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی سلامت ،این ،صبوران را مبارک
من با صبوری کینه ی دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم
من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم
من زخم خوردم صبر کردم دیرکردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم
فریاد های خسته سر بر اوج میزد
وادی به وادی خون پاکان موج میزد
بی درد مردم ما خدا بی درد مردم
نامرد مردم ما خدا نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما برجای بودیم
ازدست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علم دار خدا را قطع کردند
چون ناکسان ننگ سلامت ماند برما
تاوان این خون تا قیامت ماند برما
نوشته شده توسط هدیه در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره
از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
و تو رفتي هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
ومن انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا خانه كوچك ما
( سيب نداشت ( حميد مصدق
نوشته شده توسط هدیه در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت
پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ،
آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهاي آرام ،
کودکاني که در خاک مي دويدند، رنگين کمان در آسمان و قطرات شبنم
بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد،
اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولي ، تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در
خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ،
و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت،
پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ،که نشان مي داد
شام گرم و نرمي آماده است.
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد. اما کوهها ناهموار بود ،
قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود،
و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سيل آسا بود.
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند، هماهنگي نداشت.
اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجه پرنده اي را مي ديد.
آنجا ، در ميان غرش وحشيانه طوفان، جوجه گنجشکي ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است. بعد
توضيح داد:
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت شود.
آرامش آن چیزی است که میگذارد در میان شرایط سخت بمانی و آرام باشی...
نوشته شده توسط هدیه در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت
غنچه از خواب پريد و گلي تازه بدنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتي چندگذشت
گل چه زيبا شده بود دست بيرحمي آمد نزديك
گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليك آن خار در آن دست خليد
و گل از مرگ رهيد صبح فردا كه رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام
نوشته شده توسط هدیه در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت
زلیلی شنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارلجنون است که هردیوانه دیدم یاعلی گفت
نسیمی غنچه ای را باز میکرد به گوش غنچه کم کم یاعلی گفت
چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و او هم یاعلی گفت
یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یاعلی گفت
دلا باید به هر دم یا علی گفت نه هر دم بادمادم یاعلی گفت
شهادت حضرت علی رو به همه تسلیت میگم
والتماس دعا تواین شبهای قدر
نوشته شده توسط هدیه در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت
یک نفر دلش شکسته بود تولد
توی ایستگاه استجابت دعا امام
منتظر نشسته بود حسن (ع)
منتتظر،ولی دعای او رو پیشاپیش
دیر کرده بود بهتون
او خبر نداشت که دعای کوچکش تبریک
توی چار راه آسمان میگم .
پشت یک چراغ قرمز شلوغ دعا
گیر کرده بود برای
او نشست و باز هم نشست ظهور
روزها یکی یکی امام زمان
از کنار او گذشت یادتون
روی هیچ چیز و هیچ جا نره
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چهار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
.
.
.
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود... التماس دعا
نوشته شده توسط هدیه در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت
باید تورا دل من تصویر کرده باشد دعا
یا چشم تو دلم را تسخیر کرده باشد برای
ظهور
شاید دو چشم مستت با نیمه نگاهی امام
خواب قشنگ دل راتعبیر کرده باشد زمان
تو این
یا من نبوده صوفی ،یا دل نگشته صافی ماه
باید کسی دراینجا تقصیر کرده باشد مبارک
یادتون
شاید شبی بیاید قبل ازطلوع سبزت نره
باران غم دلم را تفسیر کرده باشد
شاید شبی بمیرم از هرم انتظارت
وقتی عطش به قلبم تاثیرکرده باشد
امّن یجیت از دل ،آمین زلب ،خداهم
شاید اجابتی را تقدیر کرده باشد
هرعصر جمعه دلها ازچیست بی قرارند
باید خدا دلی را تکثیر کرده باشد
گفتم که کی درآید دردیدگان عاشق التماس
وقتی مسیر خورشید تغییرکرده باشد دعا
نوشته شده توسط هدیه در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب ازکجاست که سازعراق ساخت
و آهنگ باز گشت به راه حجا ز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زانچه آستین کوته ودست دراز کرد
صنعت مکن که هرکه محبت نه راست باخت
عشقش بروی دل د ر معنی فرا ز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل برمجاز کرد
ای کبک خوشخرام کجا میروی بناز
غره مشو که گربه زاهد نمازکرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد
نوشته شده توسط هدیه در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY